X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 19 آبان 1390 @ 23:00

می اندیشم که شاید...

باید بگم که انقد ننوشتم که نوشتن یادم رفته. در وصف خودم باید عرض کنم خدمتتون که اسباب کشی دارم. میگم "دارم" چون خودمم و خودم و دلیلش چیزی نیست جز نفهمی و عن بودن عنصری به اسم ارتش و البته شانس. 2 عنصر عن به اسم ارتش و شانس باعث شدن که ما دست تنها اسباب کشی کنم(!). خب پسر خاله ام هم هست هر از گاهی ولی خب باید برادرت نباشه تا بفهمی پسر خاله، برادر نمیشه. اینها به کنار. یکی از طرح ها رو باید تا قبل از دوشمبه یه دفاع بریم جلو مگرنه میره روو هوا. به همین سادگی. موقع دفاع هم عروسی من تازه شروع میشه. باز هم دست تنهام. یه کار مسخره به اسم تقسیم کار انجام میدم که فقط یه کاریکاتوره. بیشتر ِ کار و البته همه استرسش ماله منه. واسه دفاع هم من باید برم جلسه جلو دو تا داور بیشعور. بعد از گذشت 4 ماه از طرح هم، یکی از داورا عوض شد. عوض شدن داور بده. چراش رو حال ندارم توضیح بدم. ولی بده. به پایان نامه ام هم دست نزدم. خیر سرم میخواستم تا بهمن دفاع کنم. این خونه ای هم که میخوایم بریم کامل تخلیه نشده و ما به مدت حداقل 1 هفته باید سرگردون باشیم و خونه خاله زیست کنیم.

همینطور که به تلویزیون نگاه میکنم و فک میکنم مامانم میگه چرا انقد توو فکری؟ بعله. من توو فکرم. توو فکر اینکه داداشم نیست و ارتش خر است و باید دست تنها اسباب کشی کنم و 1 هفته علاف هستیم و من باید هفته بعد برم واسه دفاع و هنوز گزارش بسته نشده و طبیعتا بستنش با منه و اینکه دست به پایان نامه نزدم هنوز. همه اینها من را به فکر میبرد.

این مدت زیاد فکر میکنم. به چیزهای خنده دار، لبخند میزنم و سریع لبخند رو جمع میکنم. اخم هام هم توو هَم ِ ! احساس بدی به زندگی دارم. این احساس موقعی بدتر میشه که اطرافیانت در شرایط فشار خویشتن دار نیستند. یعنی غر میزنن. موقع اسباب کشی مامان به بابا غر میزنه و طبیعتا بابا هم به مامان و من فقط تحمل میکنم. غیر از تحمل چیز دیگه ای نمیتونم بکنم!


حتی الان هم حوصله ندارم یه کم نمک به این متن بپاشم. همینطوری بخونید بره.