X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 22 شهریور 1390 @ 21:55

ویرچوال فاحشه...

اصولا نمیدونم میخوام چه کار کنم. میخوام بمونم یا برم؟ مغزم واقعا هنگه. البته واسه زندگی که نه. خیال خودم رو از این بابت راحت کردم که همین جا باید بمیرم. وضعیت نکبتی هم دارم. هنوز پایان نامه رو تصویب نکردم، موضوعش رو هنوز مطمئن نیستم. عین فاحشه های خیابونی تووی سایت های دانشگاه های کانادا دارم پرسه میزنم، نگاه میکنم، شک میکنم، به خودم و توانایی هام، به اینکه اصن میتونم یا نه. از یه ور دیگه میگم اگه برم حداقل 2 سال دیگه میرم. یعنی پاییز 92. 4 سال هم اونجا باید بمونم. میشه 6 سال. بعد تازه برمیگردم اینجا. نمیدونم صرف میکنه یا نه.قطعا از نظر درسی می صرفه ولی از نظر زندگی و عمر رو نمیدونم. یه چیز دیگه هم توو گوشم میگه دانشگاه های اینجا با این وضعیت سگ دونی اند... بی تعارف میگم. توو سر دانشجو میزنن ازش مقاله میکشن بیرون به اسم خودشون. شما یه دانشجو دکترا رو گیر بیارید که از وضعیت دانشگاه و استاداش راضی باشه. استادای اینجا تا وقتی محقق هستند که دانشجو بودن. به محض اینکه هیات علمی یه خراب شده، شدند، فقط دانشجوها رو به استثمار کشیدن و دریغ از یه ذره کار علمی و آکادمیک. بگذریم.

وضعیت خودم رو میگفتم... در کل ولی شرایطم خوبه! یعنی میخوام انتخاب بین خوب و خوبتر کنم. عادت ندارم ولی.... واسه همین گه گیجه گرفتم. در کل اختیار چیز جالبی نیست. اینو قبلا هم گفته بودم.


پ.ن.: دلم واسه جنبه شوخ و شنگ خودم تنگ شده... ولی... کامینگ سوون...